دل تنگم هر چه می خواهی بگو!

نمیدونم از کجا شروع کنم ولی از هر جا که شروع کنم بازم ختم میشه به همینجا!
من همیشه از تصمیم گرفتن خوشم نمیومد، یعنی هیچ وقت نمیتونستم با قاطعیت تصمیم بگیرم، در حالی که خدا انسان رو با اراده و اختیار آفریده که بتونه اون راهی رو که دلش میخواد انتخاب کنه ولی...!
چون من عشق کامپیوتر داشتم تصمیم گرفتم که کامپیوتر بخونم، علاقه و استعدادشم داشتم چون چندتا از همکلاسیام از همون اول کامپیوتر داشتن ولی من بعد از ترم اول کامپیوتر گرفتم و اینقدر پیشرفت کردم که اطلاعاتم بیشتر از اونا شد.
جوری بود که معلم درس رو میگفت و من و دوستم تو کلاس قدم میزدیم و اشکالات بچه ها رو حل میکردیم، حتی یه بار سی دی آموزش پاور پوینت (Power Point) برا جشنواره درست کردیم و برامون تقدیر نامه فرستادن و برا من دوتا تقدیر نامه فرستاده بودن و برا دوستم نیومده بود. البته ناگفته نمونه که چقدر برا همین پروژه من حرص خوردم و زحمت کشیدم.
یادش بخیر اون روزی که قرار شد معلممون بهمون نصب ویندوز رو یاد بده، چقدر خوشحال شدم انگاری داشتم بال درمیووردم...خلاصه بهمون یاد داد و اومدم به بابام مژده بدم...اصلا باورش نمیشد، یه هفته بعد از اون قضیه من کلا هر روزشو ویندوز نصب کردم و آخرشم اشکالاتم برطرف شد...در حالی که بقیه همکلاسیام میگفتن بهمون اجازه نمیدن، میگن خرابش میکنی! ولی بابای من میگفت: من حاضر بودم یه چیزی هم بدم که تو نصب ویندوز رو یاد بگیری!(دلیل پیشرفتمم بابام بود که میگفت اگرم خراب شد فوقش میدیم درستش میکنن، تو نترس!)
همه اینا رو نگفتم که از خودم تعریف کنم خیلی چیزای دیگه هم هست که نمیگم چون بیشتر فکر میکنین که دارم از خودم تعریف میکنم ولی خواستم بدونین که من با عشق و علاقه رفتم سراغ این رشته ولی ای کاش اول ریاضی فیزیک میخوندم و بعد کامپیوتر...چون اصلا فکر نمیکردم اینجوری بشه!
قضیه از اسفند 88 شروع شد که دفترچه هامون سر وقت نیومد و وقتی هم که اخبار و گوش میکردی جناب وزیر آموزش و پرورش آب پاکی رو میریختن رو دستمونو میگفتن که قرار نیست که دیگه بیاد، میگفت بدون کنکور میخوایم پذیرش کنیم...ولی مگه میشد؟
در حالی که از 600 هزار نفر شرکت کننده تو همه رشته ها فقط 35 هزار نفر قبولی داره همچین چیزی امکان پذیره؟ شما خودتون قضاوت کنین که چقدر در حق ما ظلم میشه، در حالی که از یک میلیون شرکت کننده تو آزمون سراسری نصف شرکت کننده ها قبولن...ولی ما چی؟
وقتی بحث کنکور میشه فقط در مورد ریاضی و تجربی و انسانی حرف میزنن، وقتی قراره دفترچه هاشون بیاد از یه ماه قبل همه جا جار میزنن، وقتی قراره آزمونشون برگزار شه همه بخشای خبری بسیج میشن که تصاویر اون روز رو نشون بدن...ولی ما چی؟...هیچی!
خلاصه بعد از کلی بدبختی و حرص خوردن بالاخره دفترچه ها آخرای تیر اومد...در حالی که مال رشته های نظری از آذرماه میاد و اونا میدونن که باید چی بخونن، چه بخشایی حذف شده، از کجاها ممکنه بیشتر سوال بیاد...ولی هیچ کدوم اینا در مورد ما صدق نمیکنه!!!!
فکر میکنین درسای ما خیلی آسونه؟ نه خیر...اینجورام نیست چون ما درسایی رو میخوندیم که بقیه تو دانشگاه میخونن...الان دانشجوهای کامپیوتر زبان برنامه نویسی میخونن که ما قبلا خوندیم و حداقل میدونیم چی به چیه. تازه رشته کامپیوتر هم جوریه که زود به زود کتاباش عوض میشه! اینم یه بدبختیه دیگه!
خلاصه از کلی بدبختیای دیگه که من سر این دفترچه و درس خوندن کشیدم که بگذریم میرسیم به برگزاری آزمون...که برا خودشون بریدن و دوختن که فقط تو مراکز استانها برگزار شد...باعث شدن که یک روز تمام آواره کوچه و خیابون بشیم...باعث شدن مادر پدرامون چهار ساعت و نیم پشت در بمونن تو شهر غریب، که ما یه کنکور بدیم...باعث شدن که همش از این سر شهر به اون سر شهر بریم تا بتونیم محل برگزاری آزمون رو پیدا کنیم...البته خدارو شکر خاله ام اینا خونه شون اونجا بود، البته ناگفته نمونه که چقدر هم دردسر کشیدیم برا پیدا کردن آدرس خونشون...
تازه من از صبح که همش زیر آفتاب این ور و اون ور رفته بودم تو جلسه آزمون اصلا حالم خوب نبود، سردرد گرفته بودم چشمام داشت از حدقه میزد بیرون، بعدشم که حالت تهوع گرفته بودم...من با این وضعیت کنکور دادم...!
تازه قرار بود که کنکور ساعت 3 بعد از ظهر شروع بشه ولی سه و نیم بعد از ظهر شروع شد و تا ساعت 8 شب طول کشید...یعنی وقتی که هوا تاریک شده بود...همه نگران برگشتن به شهرشون بودن...اصلا به این فکر نکرده بودن بابا یکی که تو اون شهر بی در و پیکر آشنا نداره باید چی کار کنه...؟
خلاصه خیلی چیزای دیگه ای هم پیش اومده که ناگفته بمونه بهتره...چون هیچ کس نمیتونه درکش کنه!
در ضمن من از فاطمه هم گله دارم! من بهش گفته بودم که کنکورم ساعت 3 بعد از ظهره ولی اون سه و نیم اس داده که کنکورت چی شد؟ بعدشم که نگرانم شده بود ولی اگه یکم بیشتر به حرفام توجه میکرد اینجوری نمیشد...منم که وقتی رسیدیم خونه خاله ام اصلا حالم خوب نبود و سر درد امونمو بریده بود، تو همون وضعیت، هم به فاطمه هم به مریم اس دادم که به فاطمه برخورده بود...ولی فرداش از دوتاشونم معذرت خواستم ولی مریم گفت که من ازت ناراحت نشدم چون من خودمم بعد کنکورم دلم نمیخواست تا چند روز با کسی حرف بزنم...ولی من فقط حالم خوب نبود همین!...میخواستم یکی درکم کنه ولی تا تو شرایط من نباشه به هیچ وجه نمیتونه همچین کاری بکنه!
همه اینا رو گفتم که یکم سبک بشم و بگم که پشیمونم مستقیم رفتم رشته کامپیوتر...همین!

/ 39 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

سلام رفیق. اگه یه مدتی خبری ازم نباشه، معمولا فاطمه به خونمون زنگ میزنه و در نتیجه، اگه شما نگران حال من باشی از فاطمه احوال منو میپرسی اما بعضی از دوستهام هستن که هم شماره موبایلمو دارن و هم شماره خونمو... یعنی شرایطشون مثل فاطمه هست، اما صد سال هم که بگذره از ته فکرشون هم خبر زنگ زدن به خونه زیزی نمیگذره من از دست اوناست که گاهی غصه میخورم خوش به حالت که میدونی چرا بلاگفا واسه نظرات کد گذاشته... چون من اصلا درک نکردم چرا این مدلی شد آبجی جان.... دلت میخواد اون شعرو برات میل کنم؟ این شعرو یکی از دوستام برای همه بچه ها واسه دانلود گذاشته بود این دوستم به نظرم میاد از اون مدل دوستهاست که بهم میگه دلم برات تنگ شده بود بهت زنگ زدم، اما بیشتر از اینکه دلش تنگ شده باشه میخواد اطلاعات بگیره... چی شد چی نشد؟ اون چرا اونجوری بود؟ و از این قبیل البته یه چیزی هم هست من وقتهایی که عصبانی هستم خیلی بی رحم میشم یعنی شاید اگه این حرفو به خود دوستم بزنم و بهش بگم همچین احساسی در مورد تو دارم، دلش بشکنه... اما فعلا که دارم همینو احساس میکنم

زینب

منظورم از اون شعر، همون شیرینی پزون هست عاشقشم وقتی میشنومش دلم پر میکشه[قلب] دلم واسه یه جشن، توی یه خونه بزرگ و قدیمی تنگ شده از همون جشنهایی که کل فامیل میریزن خونه بابابزرگ و بعد اسفند دود میکنن.... از اونا که منقلهای کوچولو رو روی دستشون میگیرن و دونه های اسفند رو روی ذغال داغ میریزن، و بعد صدای جرق جرق در میاد و بوی خوش اسفند.... از اون جشنها که بچه ها همه جا هستن... همش دارن میدون و بازی میکنن و میخندن... بزرگترا با هم حرف میزنن و خوش میگذره به همشون.... میخندن... دلم برای یه جا با آدمهای باصفا تنگ شده....

زینب

البته یه چیزی بگم... من از قصد گم و گور نمیشم که فاطمه بنده خدا نگران بشه بگرده دنبالم.... معمولا اتفاقی میشه[ناراحت]

زینب

بچه ها... 1 مهر تولد امین بود.... من یادم بودا.... یهو یادم رفت... یعنی روزهای قبلش هی میگفتم واسه امین چیکار کنم؟ اما 1 مهر که شد یادم رفت [ناراحت] حالا امروز وسط خواب و بیداری بودم که یادم اومد تولد این بچه رو تبریک نگفتم

سرو ناز شیراز

_________________00_00_________________ ________________00___00________________ _______________00_____00_______________ ______________00_______00______________ _____________00_________00_____________ 00000000000000___________00_000000000000 __00______________0يه0______________00__ ____00________0ستاره خوشگل0_______00___ ______00_________0براي0_________00______ ________00_____0تو دوست0_____00________ __________00_____0عزيزم0_____00__________ _________00_________________00_________ ________00________0000________00_______ _______00_______00____00_______00______ ______00_____00__________00_____00_____ _____00___00________________00___00____ ____0000________________________0000___ ___000____________________________000__

سرو ناز شیراز

بخوام از تو بگذرم اما با یادت چــــه کنم ترو از یاد ببرم با خاطراتت چـــه کنم حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو بگو من با این دل خونه خرابم چــــــــــــــــــــه کنم... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ماچ]

سرو ناز شیراز

عزیزممممممممممممم: 1000000000000000 افرین خیلییییییی عالیییییی بود / همیشه شاد باشیییییییییییییییییی..../ همیشه منتظر حضور گرم تون هستمممم... ...... / یا هوووووووووووووووووووووووووووووووووو......[گل][بوسه][گل]

نرگس

به نام خدا سلام اجی.....چقد سرجلسه سخت گذشته بهت اجی......... انشاالله که همه چی اونجور بشه که تومیخوای...

الی...

آبجي خصوصي..زود باش