با تمام وجود دوستت دارم...

به نام خداوند هستی بخش

پیشگویی چگونگی شهادت امام رضا(ع) :

زمانی که مأمون به سبب بیماری نتوانست نماز عید را بخواند، از امام رضا(ع) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند.امام در حالی که پیراهن کوتاه سفید و عمامه سفید پوشیده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در میان راه با صدای بلند می ‌فرمود: «السلام علی ابوی آدم و نوح،السلام علی ابوی ابراهیم و اسماعیل، السلام علی ابوی محمد و علی، السلام علی عباد الله الصالحین». مردم به طرف امام هجوم می ‌آوردند و دست ایشان را می ‌بوسیدند و ازایشان تجلیل می ‌کردند. در این هنگام به خلیفه خبر رسید که اگر این وضعیت ادامه یابد، خلافت از دست تو خارج می ‌شود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانید و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبی مهم به هرثمة بن اعین ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بیت و در خدمت امام رضا(ع)بود ـ فرمود. هرثمه می ‌گوید: روزی سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبید و فرمود: ای هرثمه! می ‌خواهم تو را از مطلبی آگاه سازم که باید نزد تو پنهان بماند و تا زمانی که زنده هستم، آن را برای کسی فاش نکنی، اگر فاش کنی، من دشمن تو پیش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخنی نگویم. امام فرمود: ای هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزدیک شده.همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنیا خواهم رفت. خلیفه می خواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشید قرار دهد، اما خداوند نمی ‌گذارد و زمین اجازه چنین کاری را نمی دهد و هر چه بکوشند تا زمین را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نمی ‌توانند و این مطلب را بعد خواهی دید. ای هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهیز من برای دفن، مأمون را از این مسائلی که گفتم، آگاه کن تا مرا بیشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسی بر من نماز نخواند؛ تا این ‌که عرب ناشناسی به سرعت از صحرا به طرف جنازه من دوید و در حالی که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله می زند، بر جنازه من نماز می ‌خواند. شما نیز با او به نماز بایستید و پس از نماز مرا در مکانی که مشخص کرده‌ام، دفن کنید. ای هرثمه! وای بر تو که این مطالب را قبل از وفاتم به کسی بگویی.

هرثمه می ‌گوید: مدتی نگذشت که تمامی این جریانات اتفاق افتاد و امام رضا(ع) نزد خلیفه انگور و انار مسموم خورد‌ و از دنیا رفت. هرثمه می ‌گوید: طبق فرمایش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهیز جنازه‌ام این مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، دیدم که وی در فراق امام رضا(ع) دستمال در دست دارد و گریه می ‌کند. به وی گفتم: ای خلیفه! اجازه می ‌دهید مطلبی را بگویم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم امام رضا سرّی را در دوران حیاتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامی که زنده است، برای کسی بازگو نکنم. آن گاه قضیه را برای مأمون تعریف کردم. وقتی که مأمون از این قضیه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهیز و آماده شود و همراه وی آماده خواندن نماز برایشان شدیم. در این هنگام فردی ناشناس با همان مشخصاتی که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هیچ کس صحبتی نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نیز با وی نماز خواندند. خلیفه دستور داد که وی را شناسایی کنند و نزد وی بیاورند، اما اثری از وی و شتر او نبود. سپس خلیفه دستور داد پشت قبر هارون الرشید قبری حفر کنند. هرثمه به خلیفه گفت: آیا شما را به سخنان علی بن موسی الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: می‌خواهم ببینم سخن وی راست است یا خیر.در این هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گویا زمین از صخره سخت‌تر شده بود؛ به گونه‌ ای که تعجب حاضران را برانگیخت. مأمون به صدق سخن علی بن موسی الرضا پی ‌برد و به من گفت مکانی را که علی بن موسی الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وی نشان دادم و همین که خاک را کنار زدیم، قبرهای طبقه بندی شده و آماده را دیدیم، با همان مشخصاتی که علی بن موسی الرضا فرموده بود.زمانی که مأمون این وضعیت را دید، بسیار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمین فرو رفت و آن مکان خشکید. سپس امام را داخل قبر گذاشتیم و خاک روی آن ریختیم. بعد از این جریان خلیفه همیشه از چیزی که دیده و از من شنیده بود، با شگفتی یاد می ‌کرد و تأسف و حسرت می خورد و هر گاه با وی خلوت می ‌کردم، از من تقاضا می ‌کرد تا قضیه را تعریف کنم و با تأسف می ‌گفت: (انا لله و انا الیه راجعون)

شهادت امام رضا(ع) را به دوستداران آن حضرت تسلیت عرض میکنم.

/ 9 نظر / 9 بازدید
سمیرا

سلام به آجی گل خودم خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخیش آجی بالاخره تونستم ماجرای این آپت رو(آپ قبلیت ) کامل بخونم آجی فک کنم به خاطر قالب قبلیت بود که نمی تونستم کامل وبلاگت رو ببینم . خاطره ی خیلی قشنگی بود . راستی آجی آره می دونم که بی وفا نیستی حق می دم منم بی وفا نیستم به خدا به خاطر درساست که کم نت میام همش وقت کم میارم شرمنده ی همه آجیا هم هستم . خیلی دوست دارم بازم اگه وقت کردی بیا منم حتماً میام بای بای [ماچ][خداحافظ][گل]

الی جوجو

به نام خدایم سلام عزیز...نمیگم خوبی چون منکه دکتر نیستم[عصبانی] اصلاً هم نوموخوام[نگران] يه انتقاد آبجي...البته اگه بدت نياد[من نبودم] اين نوشته هاتو از دو طرف ترازش كن مرتب بشه...همونجايي كه متنو مينويسي بالا يه گزينه هايي هستش انگاري 4 تا خط زير همه... خب... متنتو انتخاب كن بعدش اونو بزن اونوقت نوشته هات از هر دو طرف مرتب ميشه[پلک] آپت عالي بود من نميدونستم...يكي نيست بگه آخه تو چي ميدوني كه اينم بدوني[اوه] خلاصه[خداحافظ] راستي يه چيزي...اون لوگويي كه برا وبمون درست كردم و بذار اين جايي كه نوشته جاي لوگوي شما تا بالا بره...خيلي با كلس ميشه[تایید]

دریا

سلام آجي وبلاگ روانشناسيم آپ شدتاحالانيومدي بيا باشه؟[چشمک]

امین فرزامی

سلام گلم[ماچ] آپت محشره خسته نباشی[گل]

مینا اصلاح پور

سلام الهام خانم و فاطمه خانم گل گلاب یا نه بهتره بگم دو یار قدیمی ، دریا و حدیثه جونم آجیا اگه بدونید چقدر دلم واستون تنگ شده بود . خیلی وقته که توی پردیسم پیشتون نیومده بودم . ببخشید شرمندم . الهام جونم یادته چند وقت پیش اومدی وبم و واسم نوشتی عکس مصاحبه باز نشد و برات بنویسم ، منم نوشتم و اومدم بزارم توی نظراتت اما اصلا صفحه نظراتتون رو پیدا نکردم . چند بار دیگه هم اومدم اما نشد نظری بزارم شرمندم . آجی فاطمه گلم مگه می شه من شما ها رو یادم بره ، هر دوتون برای من عزیز بودین ، و خیلی جالب که هیچ وقت دلتون نمی خواست اسمتون رو بگید اما کم کم نمی دونم چی شد که خودتون دیگه راضی شدینا . نمی دونم حالا اون عکس مصاحبه عمو که نوشته بودی واست باز نمی شه الان باز شده یا نه ولی من واست تایپش کردم. ببخشید که دیر شد .

مینا اصلاح پور

این مصاحبه ی عموییه : در گوشی با عمو پورنگ ، گفتگو از ناصر کشاورز بچه ها امروز عمو پورنگ مهمان ما بود . جای شما خالی ! ما عمو پورنگ را از نزدیک دیدیم . یک عالمه خندیدیم . سوال کردیم ، جواب شنیدیم . اگر همه ی حرف ها را بنویسم توی 10 تا مجله هم جا نمی شود . بعضی از سوال و جواب ها را می نویسم تا بخوانید . عمو پورنگ چند سال داری ؟ فکر کنم 5 سالم باشد ( شوخی می کند ) . دلم می خواهد با بچه ها همبازی باشم . آدم بزرگ ها را هم دوست دارم اگر مثل خودم بچه باشند ! اولین روزی که به مدرسه رفتی یادت هست ؟ بله . گریه می کردم . یادم می آید مامانم چادر سفید داشت با گل های مشکی . از لای در مدرسه ، او را می دیدم . وقتی رفت ، من با بچه ها دوست شدم و بازی کردم . آن قدر خندیدم که گریه هایم یادم رفت . اسباب بازی هم داری ؟ یک دوچرخه دارم ، مال آن وقت هاست که خیلی کوچک بودم . یک ماشین مسابقه هم دارم . یک ساز دهنی هم داشتم که آن را فروختم . شطرنج و بازی مار و پله هم دارم . چرا بچه ها را دوست داری ؟ دوست دارم با آنها شوخی کنم . سر به سرشان بگذارم . دلم می خواهد همه شاد و خوش حال باشند . از برنامه های تلوزیون کدام ر

مینا اصلاح پور

کارتون تام و جری ، پینوکیو ، پلنگ صورتی ، سند باد . وقتی سند باد را می بینم فکر می کنم خودم سند باد هستم . اما بیشتر از همه مامانم را دوست دارم . دیگر چی دوست داری ؟ شب را دوست دارم . ستاره ها و آسمان را . شب همه جا آرام است . اولین نقاشی را کجا کشیدی ؟ اولین نقاشی را روی دیوار کشیدم . همیشه لباسهای قشنگ می پوشی . توی خانه چه جوری می گردی ؟ با پاهایم می گردم ( شوخی می کند ) . با لباس راحت و ساده . لباسهای راحتی ام ، راه راه نیستند . فکر می کنی کار خوب یعنی چه ؟ کار خوب یعنی سلام کردن . یعنی قبل از غدا خوردن دعا کنیم ، بعدش هم دعا کنیم . کار خوب یعنی ... خیلی چیزها . از میوه ها بگو . از این موزی که روی میز است ؟ شاید اگر این موز را باز کنیم ، توی آن خیار باشد . حالا یک حرف در گوشی به بچه ها بگو ؟ بچه ها هیچ وقت در گوشی حرف نزنید . و یک دعای مخصوص ؟ دعا می کنم بهترین دوست بچه ها مامان و باباها باشند .

زینب

سلام عزیزم... من آپما....[چشمک]