رمضان ماه نزول رحمت

رمضان مبارک

ستایش مخصوص خداوندی است که بر ما، با هدایت به شاهراه ستایشش، منت نهاد و ما را اهل ستایش قرار داد که از سپاس گزاران احسان او باشیم و سپاس خداوند را که دین آسمانی اسلام را برای ما مختص ساخت تا در سایه سار آن، به سر منزل سعادت و خرسندی اش روان گردیم وحمد بی حد و ثنای بی عد، خدای احد را که ماه خود، ماه اسلام، تزکیه و تصفیه و نزول کتاب وحی- رمضان- را یکی از راه های احسان بر بندگان قرار داد .
دگر بار در گردونه زمان و در چرخه منظم هستی که جلوه ای از جلوات حی ذات و
آیه ای از آیات خداوند است- به رمضان رسیده ایم، موسم رحمت و تجلی حقیقت، نزول برکت، شهر تطهیر قلب و پرگشودن به جانب رب و ماه بی اعتنایی به عالم سفلی و صعود به جهان والا، ماه مردم و بیدار شدن و بیدار کردن مردم. فصل آگاه کردن آنها که نمی دانند و تذکر به آنها که می دانند، شهر برانگیختن آنها که نشسته اند و باز گرداندن آنها که برگشته اند و هنگامه نیرو دادن به فریادی که درحال نشستن است و زمان کمک به پرنده ای که در حال سقوط .
رمضان ماه مهمانی بزرگ الهی است که دروازه های مهمان سرای بزرگ الهی گشوده می شود و شمیم دل نواز عطر بهشت ربانی، مشام جان های عشاق را می نوازد و سرود و عشق وصل را در دل عاشقان می انگیزد. رمضان ماه نزول رحمت و فرود عزت و عروج عبادت و صعود طاعت و سپر محکم خداوند است که همگان را از عذاب اخری مصون و محفوظ می دارد.
«صوم شهر رمضان، فانه جنه من العقاب» «خطبه 110 نهج البلاغه»
و اینک ماییم و موسم تجلی حقیقت و فصل رحمت، مبادا که آفتاب عید هویدا گردد و
دستمان از سفره بی انتهای الهی خالی. و از ریزش ابر فضل و بخشش خداوند بر کویر خشکیده دل های ما بی نصیب. بیایید این فرصت یک ماهه را غنیمت شماریم و دعوت کریمانه حق را اجابت و انبان تهی خود را از توشه های این ماه برای هنگامه سخت و صعب حشر و حساب عقبا پر سازیم.

/ 43 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزامی

خواهش میکنم وظیفه ام بود[خجالت]

زینب

سلام فاطمه خوبم، سلام الهام عزیزم! توی آپ ایندفعم کمک میخوام یه کم [قلب]

زینب

سلامممممم الهاااااااااامممممممم [قلب] دلمان تنگ گردیده بود ای دوست [قلب] اینا همشون داستانن؟ ایول... پیش به سوی میدون انقلاب [چشمک] آخه ناز امسال کنکور داشت واسه همین کمتر کتاب معرفی کرده بود و من کل تابستون رو بی کتاب گذروندم [نیشخند] بینوایان؟ بچه که بودم کارتونشو دیدم اما راستشو بخوای الان که از مامانم پرسیدم بینوایان کدوم بود و مامان تعریف کرد هیچی یادم نمیاد ازش [نیشخند] دست شما درد نکنه خواهرم خدا خیرت بده [چشمک] کلاسات کی شروع میشه؟ [قلب]

زینب

آره پشت هم آپ کردم [زبان] دلم بی طاقت شده جدیدا [نیشخند] نمیتونم صبر کنم بگذره چند روز [نیشخند]

زینب

از کل داستانش فقط یه اسم "کوزت" یادمه و "ژان وال ژان" [نیشخند] آره خدا روشکر... من هم 3 مهر شروع میشم [چشمک] آخه چند نفری هستن که زودتر کلاساشون شروع میشه :) زیزی خوشحاله که کلاساش زود شروع نمیشه [چشمک]

زینب

الهام؟ یادته اون اولای دوست شدنمون؟ توی مای پردیس یادته یه دفه گفتی "میای با هم دوچرخه سواری کنیم؟"

زینب

سلام آخیش.... بالاخره اینجا درست شد :) آخه از همون موقع که کامنت گذاشتی تا الان میومدم توی کامنت دونی و میدیدم که قاطی پاتیه الان اما درسته خدا رو شکر [قلب] من هنوز هم عاشق دوچرخه سواریم هر چند که خیلی وقته سوار دوچرخه نشدم [چشمک] یادمه اول یه بازی دیگه رو گفتی، گفتی میای فلان بازی؟ گفتم من وسیلشو ندارم بعد گفتی تو یه دوچرخه داری، بریم دوچرخه سواری؟ بعد من گفتم باشه بریم دوچرخه سواری، با دوچرخه تو نوبتی بازی میکنیم [قلب] یادش بخیر! [قلب] بچه که بوم یه دوچرخه قرمز داشتم که میگفتن آقای خامنه ای اینو داده حالا نمیدونم چطوری ؟ از دفترش داده بودن ؟ چی بود؟ بهرحال من اونموقع خیلی دوست داشتم آقای خامنه ای رو از نزدیک ببنم

زینب

و البته نشده بود خلاصه خوشحال بودم کلی طول کشید که داداشام و خانوادم بهم دوچرخه سواری یاد دادن یادمه توی کوچه داشتم دوچرخه سواری میکردم داداشم هم سوار دوچرخه خودش بود اومد به من گفت فکر کن من دزدم میخوام تو رو بدزدم، حالا سریع برو و از دست من فرار کن بنده هم زحمت کشیدم دو تا رکاب زدم و رکاب سوم افتادم زمین [نیشخند]

زینب

سلااممممممممممم :) آبجی فاطمه جان... کجای پس تو؟ دلمان برایتان تنگ گردیده است بسی... [خجالت] الهام خوبم سلاااااااااممممممممممممم اینجا رو آپ نمیکنین؟ یهو اینجا رو مثل اون یکی وبتون نبندین [نگران]