قصه ی من و تو...!

هوا بوی شکوفه های سیب می داد، پایان شادی آدم برفی هایمان. می خواهم برایت قصه ای بگویم. شاید مثل لالایی باشد که مادر بزرگ هر شب با ماه و ستاره زمزمه می کرد تا تو را با رویای شیرین کودکیت خواب کند. قصه ام با یکی بود یکی نبود آغاز میشود اما نمی دانم که در پایان کلاغ سیاه به خانه اش میرسد یا نه؟ قصه ای از جوانه های درخت گیلاس و گلهای یاس و بنفشه. همان هایی که دیروز در باغچه ی کوچک دلمان کاشتیم و برایشان هیچ حصاری نبود و به هم قول دادیم که از خانه ی خورشید خانم بالاتر روند، یادم است که تو گفتی : « من خورشید را نقاشی میکنم و تو دریا را تا گلهایمان خشک نشوند. » اما نوک مداد آبی من شکسته بود. تو تراشت را به من قرض دادی و من دریایم را آبی تر از آب کشیدم. فردا تو به من گفتی : « چطور به غنچه ها آب بدهیم؟ » من آب ماهی قرمزم را که برای سفره ی هفت سین بهار خریده بودم تقدیم به گلهایت کردم. ماهی داشت جان میداد تو از خدا خواستی که باران ببارد، بارید. دستهای کوچکت را زیر قطره های باران گرفتی و برای ماهی ام تنگ بلور شدی. من نیز دستهایم را چتر کردم و بر سرت گرفتم تا سرما نخوری. یادت هست یک روز آمدی و یواشکی به من گفتی میخواهی ماه و خورشید را با هم آشتی دهی؟ تو میخواستی از همه ی ابرها بالاتر روی و به خورشید بگویی که ماه چقدر دوستت دارد. گفتی : « نردبان میخواهم » من به شهر قصه ها سفر کردم و دانه ی لوبیای سحرآمیز را در باغچه ی قلبم کاشتم تا نردبانی شود و تو از آن بالا روی، خورشید قبول کرد .

گریه کردی من اشکهایت را با ستاره ها پاک کردم و تو برایم از آسمان نور ماه را هدیه آوردی، زیر نور ماه مشق هایمان را نوشتیم. من به تو حساب یاد دادم و تو به من انشا گفتی، انشا را 20 گرفتم، تو ریاضی ات را چند شدی ؟

راستی یادت می آید روزی که با هم در دشت های سرسبز دفترچه ی نقاشی مان میان تشویق و هیاهوی گلها بادبادک بازی میکردیم؟ باد، بادبادک آبی مرا بالای درخت بادام برد. آنجا که حتی دست نردبان هم به آن نمیرسد، من غصه خوردم. تو سوت زدی، باد آمد. بادبادکت را به دستش سپردی و او مثل باد از آنجا گذشت. حالا هردویمان بادبادک نداشتیم! میخواستیم آبنبات چوبی بخوریم، خدا کند چوبش نشکسته باشد...!

اینها قصه های هزار و یک شب من و توست، قصه هایی که نه شهرزاد قصه گو و نه هیچ کس دیگری قادر به بیان آنها نیست. قصه هایی از من برای تو و قصه هایی از تو برای من. راستی نگاهی به پنجره ی قلبت کرده ای؟ چند تا غنچه ی گل سرخ در آن روییده است؟ نه نه اصلاً بگذار بگویم : چند شکوفه ی آلوچه قرار است در آن بشکفد؟ به ماهی تنگ بلور آرزوهایت سر زده ای؟ نکند که شیشه ای باشد! به بهار نارنج ها و شکوفه های سیبی که قرار است تا چند روز دیگر در باغ نگاهت شکوفا شوند چطور؟

نکند هنوز خانه ی دلت پر از برف است و تو صدای برف پاروکن ها را نشنیده باشی؟ نکند آدم برفی دماغ هویجی تاجی از گلها و شکوفه هایت بر سر زده باشد و به تو بگوید که من بهارم نگاه کن گل و شکوفه دارم...!

سلام دوستان عزیز .

من این قصه رو خیلی دوستدارم و دقیقاً هم نمی دونم مال چه کسی هست! البته تقریباً میدونم، ولی مطمئن نیستم !

حتی نمی دونم اسم قصه چیه !

به هر حال امیدوارم که این قصه مورد عنایت شما دوستان هم قرار بگیره .

یا علی .

 

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

من نميدونم پس اين مسي كجا بوده [تعجب]خودشو نشون نداده حداقل يه ابراز اندام ميكرد[اوغ] خلاصه از فوتبال كه بگذريم بذار يكم از مريم غيبت كنم[ساکت] اي خدا اين درسش تموم شه من خيالم راحت ميشه [اوه]همين كه درسش تموم شه ماله منم شروع ميشه حالا ببينم از اين به بعد چه بهونه اي داره [ابرو]از بس بيخياله [نگران] مياد اينجا ولي از پنجره يه سرك ميكشه بچه پررو و دوباره ميره [متفکر]نه اثري نه نشوني [قهر]خجالت نميكشه دستم بهش برسه حالشو جا ميارم [خنده] وای من چقده تو این نظر پائینی شکلک گذاشتم[زبان] شکلک باروووووووووونه[خنده] وااااااااااای دوباره این شکلکه[زودباش][زودباش][زودباش][زودباش]

محمد

سلام[لبخند] خوبي[خجالت] وبلاگ قشنگي داري[قلب] اگه دوست داشتي به منم سر بزن براي تبادل لينك ممنون مي شم [گل] موفق باشي[گل][بدرود]

مریم ع

سلام به ابجی های خودم [قلب] بابا الی تو منو مثل خودت کچل کردی[سبز] یادم باشه به بچه ام بگم باکسی دوست بشه که کچل نباشه [نیشخند]بذار بری دانشگاه اون موقع بهت می گم که وقت چقدر ارزش داره [فرشته]وقتی بری انقدر سرگرم درس می شی که نمی فهمی زمان به چه سرعتی می گذره باور کن من اصلا متوجه گذر زمان نمی شم البته من این جوری بودم بقیه را می دونم [خنثی]قبل از اینکه برم دانشگاه مگه این ساعت حرکت می کرد بیشتر وقتما پشت کامپیوتر می گذروندم تا از تو خونه موندن خسته نشم [ناراحت] نمی دونم چرا تو حرفای منو باور نمی کنی من هر روز دانشگاهم به غیر از سه شنبه ها وجمعه ها [خنثی]انقدر خوشحالم که تو دانشگاه قبول شدی که نگو چون کم کم می تونی منو درک کنی [لبخند] راستی اجی از یکی شنیدم که اگه کنکور سراسری بدم قبول بشم درس هایی که تا فوق خوندم را ازم قبول می کنند ومی تونم دوساله بخوانم تا لیسانس نه چهار ساله تقریبا می شه مثل کاردانی به کارشناسی البته می دونم خیلی سخته ولی خوب می خوام خودمو محک بزنم حالا دنبال کتاب های کنکور می گردم دوباره بخوانم به خواهرم که گفتم گفت وای می خوای دوباره کنکور بدی [چشمک]ولی من شنیدم الان راحت تر می

راستی اگه می بینی من می یام اینجا پیام نمی ذارم باور کن حرفی برا گفتن ندارم بیشتر هم می یام ببینم حالتون خوبه مطلب جدید چی گذاشتین بخونم برم [گل]راستی فاطی مطالب خیلی خوبی می ذاری دستت درد نکنه [قلب]تو هم همین طور الی [قلب]دسته هر دوتایی تون درد نکنه[گل]

مریم ع

ببخشید یادم رفت اسمم تو پیام دومی بنویسم شرمنده[نیشخند]

مریم ع

ببخشید یادم رفت اسمم تو پیام دومی بنویسم شرمنده[نیشخند]

فياضي

بسم الله الرحمن الرحيم سلام خوبي فاطمه جان؟ به گمونم يه سوء تفاهم پيش اومده!! من كامنتي از شما حذف نكرده بودم،‌كامنت ها تاييدي بود،‌مدتي نبودم براي تاييد؛ شما تصور كردي من كامنتتو حذف كردم، ديگه تاييدي نيست[گل] ببخش كه ناراحتت كردم التماس دعا خدانگهدار

الهام

يا قاضي الحاجات به به سلام به آبجي مريم گل خودم...چه عجب ما روي ماه شما رو ديديم... آخرش با ترفنداي مخصوص خودم كاري كردم كه يه اثري از خودت بذاري...حال كردي!(به من ميگن الي جوجو) اينهمه حرف زدي بعدش ميگي چيزي ندارم بگم...بشوووووووووو ري بابا...بكش كنار(به لهجه گيلاني بخونش!) ولي آبجي سعي كن از اون كار مطمئن بشي بعد...يعني اينكه حتماً ميتوني اون كارو بكني يا نه؟ اي واي حرف كنكور رو نزن كه حالم بد ميشه...ديگه از هر چي كنكور حالم بهم ميخوره...وقتي اسم كنكور مياد ياد اون روزاي وحشتناك ميوفتم...اگه بدوني چه روزايي رو گذروندم...الانم اشك تو چشمام جمع شده ميخوام بزنم زير گريه...بدترين روزايي كه گذروندم همين 7 ، 8 ماهي بود كه برا اين كنكور لعنتي درس ميخوندم...ولي ديگه تموم شد البته فقط برا دو سال...بعدش دوباره روز از نو روزي از نو...ولي ايندفه قضيه فرق ميكنه و من كلي تجربه كسب كردم و ديگه اون شرايط افتضاح رو ندارم...

الهام

همه روزاي عشق و عاشقيشون رو وقتي به ياد بيارن گريه اشون ميگيره ولي من روزاي درس خوندنم رو(جون كندنم رو!) اَه ولش كن بابا...الانه كه گريه ام بگيره...منم كه اشكم دم مشكمه... راستي آبجي من اصلاً نفهميدم چي گفتي؟يعني ميخواي برا 4 ساله كارشناسي شركت كني؟ تو يه دفه برا كارداني به كارشناسي شركت كن ديگه! اي بابا هنگ كردم يكم واضح توضيح بده منم بفهمم. الان ميخوام برم كتابخونه...كتابو پس بدم يكي ديگه بگيرم...اين كتابخونه هم كه هيچ كتابي نداره...خودشونو سر كار گذاشتن... ولي اينو از من بشنو كه اگه برنامه ريزي كني اين اتفاق نميوفته...بچه پر رو خجالت نميكشي! ولي خيلي خوشحال شدم كه ديدم اومدي...بازم از اين كارا بكن دوست دارم گل مريم خودم.[گل]

اسما باژگون

سلام اجی فاطمه عزیزم دلم برات خیییییییییییلی تنگ شده اجی ببخش که بهت سر نمیزنم.من خیلی نت نمیام...باور کن انقد که پیش تو میام پیش بقیه بچه ها نمیرم... بعضی از وبلاگها رو نزدیکه 1 ساله که سر نزدم.... داشتم الان محسن یگانه گوش میکردم اجی.یاد تو افتادم.... منم صدای محسن یگانه رو خیلی دوست دارم..... مواظب خودت باش اجی دوستت دارمممممممم