عمو راجو!

بدتون نیادا...شهرتون اینجوریه؟

بدتون نیادا...شهرتون اونجوریه؟

آقا مگه من زورتون کرده بودم که تو انتخابتون شهرمون رو انتخاب کنین!

از همون روز اول شروع به زدن ساز مخالف کردند...همش به جون ما غر میزدن!

خب ما چه گناهی کردیم...گناه کردیم درس خوندیم از شهر خودمون قبول شدیم!

به خدا خیلی بده که هم بیاین اینجا درس بخونین و هم به جونمون غر بزنین...

.

.

.

بالاخره دانشگاه تموم شد و من راحت شدم...نه از دست درسا، بلکه از دست غر زدنشون...بابا منم یه تحملی دارم...

روز آخری دیگه زدم به سیم آخر...قضیه این بود که...

...

روز آخری همشون خوشحال بودن که بعد از یه ماه قراره برن خونشون...

یکی از بچه ها گفت:"بچه ها یعنی شهرمون اینقدر وحشتناکه که اینقدر خوشحالین که دارین میرین؟"

بعضیا معرفت داشتن و گفتن:"نه! به خاطر اینکه داریم میریم خونواده مون رو ببینیم خوشحالیم!"

ولی اندکی هم گفتند:"آره!"

منم ناراحت شدم و گفتم که:"میخواستین خوب درس بخونین که از شهر خودتون قبول شین...مگه ما براتون کارت دعوت فرستاده بودیم؟؟"

...

اینا فکر میکنن که از دانشگاه شریف قبول شدن که باید کلی بهشون امکانات بدیم...والا خوابگاه های تهران هم تعریفی نداره چه برسه به یه شهرستان!

همشون انتظار دارن که براشون ویلا درست کنیم در اختیارشون بذاریم...اینو دیگه شرمنده ایم!

ولی بچه ها خواهشاً لطف کنین وقتی از یه شهری دانشگاه قبول میشین اینقدر کمبود هایی که تو اون شهر وجود داره رو به رخ اهالی اون شهر نکشین...کار اصلاً خوبی نیست...یه بار که من از دانشگاه برگشتم خونه، کلی گریه کردم به خاطر بی معرفتی بعضیا!

.

.

.

##بــــــــــــی خیـــــــــــــال##

 

تازه بچه ها چند روز پیش ما رو برده بودن همایش "اختر فیزیک"...یه پروفسور از هند اومده بود که اسمش"راجو" بود، باحاله مگه نه؟!

البته ما که از حرفاش هیچی حالیمون نشد...بابا باید ما رو میبردن همایش "کامپیوتر" تا حداقل یه استفاده ای ازش میکردیم!

فیلمبرداری هم میکردن که مامانم گفت تو اخبار شبکه استانیمون نشون داده...همین که گفته "اختر فیزیک" بابام دقت کرده منو تو تلویزیون دیده...البته از روبرو نه! از پشت!

چون یقه سوئی شرتم قرمزه برا همین از اونجا متوجه شده!

.

.

.

امروز یعنی پنجشنبه هم از ساعت 21 تا 23 قراره "پروفسور راجو" تشریف بیارن شبکه 4 سیما.

.

.

.

بچه ها دیگه معروف شدم رفت...اگه امضایی چیزی خواستین حتماً خبر بدین...

قول میدم دریغ نفرمایم.

 

راستی بچه ها به یه نفر احتیاج دارم که زبان C++ بلد باشه...یه "برنامه بازی حدس کلمه" استادمون بهمون گفته که من تو کَفِش موندم...وای باید تا بعد از عید آماده بشه و تحویل بدیم که اگه ندیم منفی میگیریم!

 

هر کس بلده دریغ نکنه هااااااااااااااا

 

"یا حق"

/ 6 نظر / 7 بازدید
فاطمه

سلام امین جان. احیاناَ ‌اگه اومدی اینجا و پیاممو خوندی ایمیلتو چک کن[گل]

فاطمه

وای خدای من پرچمم ایران شد ... [نیشخند][قلب][خنده]

زینب

سلام[قلب] الهام مطمئنی که باهات شوخی نمیکنن؟[چشمک] آخه من و دوستم هم همین حرفو به دوست سوممون میزنیم... غر میزنیم و مثلا میگیم برو بابا.... شما هم با اون کرجتون[نیشخند] ولی شوخیه... واسه خنده میگیم[نیشخند]

زینب

الهام و فاطمه عزیز!! زیزی آپه[قلب]

زینب

فاطمه... خریدی؟[نیشخند] به خدا بغل لبم زخم شده آخه نیست که این گرمیه... من هم عاشق[نیشخند]

مهر فروتن

سلام. عید همه ی اهالی حاضر و غیر حاضر در این مکان مبارک.[گل]